عبدالله مستوفى

154

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

پيدا كند ، به اين خيال يكدست جاى استكان و نعلبكى و قاشق آن از نقرهء ميناكارى براى صدراعظم هديه كرده بود . اين هديه را در اينوقت ايوان ايوانويچ زايچنكو « 1 » ( خرگوش‌زاده ) ژنرال كنسول افتخارى ايران در ادسا بصدراعظم تقديم داشت . من متوجه شدم كه شاهزاده در ضمن اظهار امتنان ، بجاى اينكه از خوبى كار آن تحسين و تمجيد كند ، يكى از استكان نعلبكىها را در دست گرفته وزن مىكند . از اين عاقده ندانى و بالاختصاص كه جنبهء ماديرا به خوبى ظاهر ميكرد ، بدم آمد . در اين ضمن شاهزاده به عادت ايران گفت : « آهاى . آب‌خوردن ! » البته پيشخدمتى در اطاق نبود و اگر هم بود نميفهميد كه شاهزاده چه گفته است . من مخصوصا جائى نشسته بودم كه زنگ اخبار بدسترسم باشد ، با يك فشار بشصتى ، پيشخدمت وارد شد . بروسى گفتم : « براى شاهزاده صدر اعظم آب بياور » رفت و آورد و رفع حاجت شد . ولى اين اقدام من در نظر درباريان خيلى چيز عجيبى آمده بود كه من چرا خودم ندويده و آب براى صدر اعظم نياورده‌ام ، در صورتى كه من نوكر نبوده و در همان سن و وضعيت ، خود را همقطار كم‌سن‌تر عين الدوله ولى خيلى لايقتر از او ميدانستم . بقدرى اين كار به نظر آنها غريب آمده بود كه موضوع را در هنگام مراجعت بسرحد ايران كه مشير الملك هم ملتزم ركاب بود ، بعضى از بادنجان دورقاب‌چينهاى دربارى بمشير الملك كه در اين مجلس حاضر نبود ، بطور حكايت اظهار هم كرده بودند . مشير الملك در جواب آنها گفته بود اينها به ترتيب كل دنيا تربيت مقامشان ارجمندتر از اين است كه از اين رفتار آنها ملول شوند . اينها به ترتيب كل دنيا تربيت شده‌اند و در كل دنيا رسم اينست كه همين كه يكى از حيث خانواده نجيب و در روال نوكرى افتاد ، با سايرين برابر است . اگر تفاوتى منظور مىشود ، نسبت بسن و سابقهء خدمت مىباشد . البته اين بيانات اثرى در فكر دربارىها نميكرد ، همانطور كه اين گله‌گزاريها در من و امثال من اثرى نداشت . ما كار خود را ميكرديم و اين آقايان بتملقات بيمزهء خود مشغول اغفال هم‌مسلكان جلو افتادهء خود بودند . هديهء تقديمى مشير الملك شاه از خواب برخاست ، بتالار جلوى آمد ، هديه‌اى كه مشير الملك براى او تهيه كرده و عبارت از آلبوم جلد نقرهء ميناكارى بود ، در اينوقت تقديم شد . شاه برعكس صدر اعظمش خيلى از ميناكارى آلبوم كه با تاج مزين شده بود تحسين كرد . خواست آلبوم را بگشايد يكى از فضولهاى دربارى گفت : « قربان عكس ندارد » من بقدرى از اين فضولى بدم آمد كه حد نداشت . شاه هم متوجه جملهء بىادبانهء او شده با چهره‌اى كه در او معمولى نبود رو به گويندهء بىادب كرده گفت : « تو ميدانى من براى چه آلبوم را ميخواهم باز كنم ؟ ! براى اينست كه ميخواهم شرح پذيرائى امروز مشير الملك را در حاشيهء آن بنويسم . قلم و دوات به من بدهيد » دربارى بىادب بخبط خود متوجه شده عقب رفت . شاه شرحى در حاشيهء يكى از صفحات آلبوم نوشت و آلبوم را بست .

--> ( 1 ) - Ivan Ivanovitch Zaytchenko